تبليغاتX
بی وفا........

18/8/90 ساعت 6:00

توی این مدت  که اوضام اشفته بود از اون و ر منوده از این ور رونده شدنم چندین بار برا مشورت با استادا و کارا رفتم دانشگاه تو این چند بار فقط یه بار اونم از دور پوریا رو دیدم خیلی دلم براش تنگ شده اما همه دوستاش هستن و عین ماهواره هستن و اطلاعات میگیرن و کشیک میدن اما خودش نبود و نیس امروزم رفتم نبود کجاس نمیدونم چه میکنه نمیدونم کم پیدا خبری هم ازش نیس تو دنیا خودشه معلوم نیس چه میکنه دلم کلی براش تنگیده هر چند اصلا حسم مثل قبلا بهش نیس و برام عادی عادی اما کنجکاو شدم ببینمش همیشه هر چه در دسترسم نبوده خواستم.

 

امروز مثل قدیما تو اتاقم تو دانشگاه نشسته بودم که مثل او موقع ها اشکم درا ومد نه گریه بلکه بغضی که با خیره شدن و یاد اوری خاطرات شد اشک اشک های خیلی سرد اما پشت سر هم .

 

ساعت 23:47

دلتنگی حس بدیه یه جور زندانه و ادمو زجر میده برا همه دلتنگم برا همه فعلا بیکارو بی عار دارم میگذرونم هم دانشجوم هم نیستم هم کنکور دارم هم ندارم و هم باید فکری کنم که نمیکنم و حالش رو هم ندارم چند وقته به عین دیدم که همه چی رو فراموش میکنم و حافظه ام ضعیف شده بیشتر شدت سردرد ها برام سوال شده بعضی وقتا فک میکنم یه وزنه سنگین از سرب که سنگین ترین فلزه فک کنم، توی سرمه و هی تکون میخوره دردشم میده چشمام جرات ندارم برم دکتر نمیدونم چرا حالشو ندارم بیخیال و خدایی خیلی اذیتم میکنه چندماهه بگذریم یه دوست یه شعر فرستاده بود بذار تو وبلاگ که یادم نبود بود اما دسترسی نداشتم و وقت و وقتم بود یادم نبود.

 

دیگه چه خبر ؟ادم عجیبیم خودمم هنوز از کار خودم سر در نیاوردم همه چی میخوام و اما هیچی نمیخوام تا چیزی رو ندارم با تمام وجود میخوامش اما دست یافتنی شد ازش زده میشم نمیدونم شایدم میترسم. زندگی چیز عجیبیه یه دنیا حرف دارم اما نمیدونم نمیتونم بیان کنم یا نمیخوام خودمم موندم کدومشه؟دلم ذور تنگه (دلم خیلی تنگه به زبان کردی) الانم که دارم مینویسم باز سردرد نمیدونم طبیعه یا نه ایا همه اینجور میشن؟اخه من چندماهه دارم اذیت میشم چی بگم والله چند تا دکمه بی روح کیبورد و یه کاغذ مجازی  شده  سنگ صبور ما بیخیال.

 

 

23/8/90

سلام خوبی؟تو خوبی؟ ممنون قربانت

 

 

24/8/90

نمیدونم داشتن دفتر خاطره خوبه یا بده، از یه ور با نوشتن روزات حس میکنی همه زندگیتو داری و از دستش ندادی و از یه ور یاد اور چیزایه که بغضش خفه ات میکنه .

یه مدل خندیدن هست که بعض ته گلوته و داره زجرت میده بعد قاه قاه میخندی به چیزایی که داری میخونی، تا حالا برات پیش اومده؟ تجربه شو داشتی؟دفترمو که میخوندم چند دقیقه پیش همچین حسی بهم دست میداد جالبه داشتم خاطرات پوریا رو میخوندم دیشبم تو خوابم بود وای خدا چه  روزای بامزه ای بود تام و جری بازی تو دانشگاه با نگار شده بودیم گشت نامحسوس پوریا که سینا هم گشت نامحسوس ما بود ، از اون ور من و پوریا یک به یک پرو تر و مغرور تر به روی هم نمیاوردیم اما شد.........

وقتی سوتی های پوریا و خودمو میخوندم انقد خندیدم که نگوچه چیزایی نوشتم هرکی بخونه میمیره از خنده باور نمیشه نوشته های من باشه ادما تو شرایط مختلف با احساس های مختلف حرفایی میزنن ها جالبه.خنده دار کجاس وقتی اسمشو نمیدونستم اقا کوچلو خطابش کردم بعد گفتم ببین تروخدا بعد یه عمر ابرو داری کارمون به بچه بازی کشیده اخه پوریا از من کوچکتره ولی خداییش اخر ابهته، دلم براش تنگ شده خیلی وقته ندیدیمش.پری روز نگار اس زد جوجو(پوریا) رو دیدم خیلی دلم میخواست منم میدیدمش.روزگار دیگه......

واسه همه دلم تنگ شده خیلی تو فکر میرم این روزا چون تنهام و کاریم ندارم و همشم تو اتاقمم همه میان تو ذهنم و میرن خاطرات همه برام تکرار میشه بیشتر مرگ بابابزرگمه که قبولش برام سخته هنوزم باورم نشده ، از یه ور میگم کاش اونجا میموندم و الان دانشجو ارشد بودم فوقش داداش اونم بود مثلا چی میشید امسال میشه چهار سال که هنوز از ذهنم نرفته، پوریا پوریا هم که میگم یاد اور خاطرات اونه یکسال بیشتره اونو ندیدم الان ترم 3 ارشده اشتباه نکنم ،خلاصه بگذریم .

از هیچکی خبری ندارم و در واقع خودمم نمیخوام داشته باشم نمیدونم چرا اما حقیقتا دلم برا همه تنگ شده همه تون، جواب اس ام اس ها و زنگا رو نمیدم کاریم به کسی ندارم (دوستای دانشگاه رو میگم) چون حوصله هیچی ندارم و کلا ادمیم با تلفن زیاد کاری ندارم مگه  روری بشه نمیدونم چرا همیشه اینجور بودم وقتی امروز یکی این اس رو فرستاد که "قصه اصحاب کهف شوخیست یک روز بخوابی فراموش میشوی" اونم از طرف کی ....واقعا جا خوردم جالب بودخلاصه....

یه چیزی فکرمو مشغول کرده میترسم تکرار تکرار تکرار بشه اما از ذهن خودمم نمیره و ......

خدا بزرگه.............


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/08/25 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


از دوستان

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم
پرسیدم چه چیزبشر شما را سخت متعجب می سازد
خدا پاسخ داد کودکی شان
این که آنها از کودکی شان خسته می شوند
عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند
این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند
وبعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند
وحال را فراموش می کنند
وبنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده
این که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
وبه گونه ای می میرند که هرگز زندگی نکرده اند


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/08/25 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت


تکراررررر

4/8/90

 

این روزا خیلی دلم گرفته دل کندن از همه چیز سخته خیلی سخت، حس تنهایی بدی دارم حس خیلی بد فک میکنم ته ته دنیاس همیشه تصمیم گیری برام سخت بوده و هست اخه همیشه شرایطم قرقاطی بوده و هس نمیدونم چی درسته چی غلط حس بدی دارم نه خوشحالی نه ناراحتی بلکه بی تفاوت.واقعا خسته شدم نمیدونم کاری که ممکنه بشه به نفعمه یا ضرر؟کاش هر کسی از ایندش خبر داشت.شدم پایان ثانیه به قول شاعر هرجا ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم. هیچی ازم نمونده و خاکستر دو اتیشم، این بار نمیدونم یه ترس کل وجودمو برداشته برا هر دو راه اگه انجامش میدم بقیه مسیر چی میشه اگه انجام نشه تلکیف چی میشه.

 

بدجور دلم گرفته .

جمعه ساعت 10/1    13/8/90

 

 

آدما خیلی عجول و بی حوصله هستن البته تقصیرم ندارن ایندشونو نمیدونن و نمیدونن قراره چی بشه این مدت انقد تو فشار روحی بودم و دست و پا زدم بارها تا پای تصمیم نهایی رفتم و اجرا نشدنمیدونم حالا که بهش فک میکنم یقین دارم صلاح خودش بوده نذاشته باورم نمیشه یه قدم برداشتم اونم قدمی که با اگاهی کامل و رضایتم بود چون به هرچی فک میکردم  منطقی هم اگه بود اما نمیتونستم راضی شم چون در صورت هر انتخاب اون یکی نابود میشد حالا هر دو انتخابو دارم  و تصمیم قشنگی شد البته اخر شاهنامه خوش است که به یاریش نیازمندم.

 

 

 

خیلی دنیای عجیبیه تو کار این دنیا موندم به خدا عجیبه کوه به کوه نمیرسه ادم به ادم میرسه درس وقتی فک میکنی همه چی تموم شده داستان تازه جون میگیره و شروع میشه موندم تو عظمت و پیچیدگی این دنیا و مدیر و مدبرش برا تمام کارا،خیلی عجیبه سه سال پیش  بهم گفت داداشم رشته اش شبیه توه بعدها هرچه کنجکاو شدم دیگه زندگی و زمان جواب سوالامونذاشت بگیرم اره خلاصه الان که اونویکساله  ندیدم و کلا اتش بس جالبه الان شدم دانشجو همون اقا داداشش که بهم میگه خیلی خوشحاله دانشجوشم و فکر رفتن از دانشگاهشو از سرم بیرون کنم خنده داره کل وقت اون میخندید و خوشحال نمیدونست تو سر من چی میگذره و من تا چه حد میشناسم چه خودش چه خانوادش چه اون داداش نمیدونم بگم بی وفا یا لجباز یا نمیدونم تمام مدت اقا داداش جناب دکتر.... داشت با من حرف میزد من متوجه نبودمم  و تو دنیای خودم بودم برگشته بودم گذشته که سه سال پیش چطور تصورش کرده بود دقیقا مثل الانش برام جالب بود این دوتا چقد شبیه هم هستن مخصوصا رفتاراشون طرز حرف زدنشون هی خودمو کنترل کردم لو ندم میشناسمش اون کل سوال دنیا ریخته بود تو سرش در مورد من نمیدونم چرا مثل داداش کوچیکه یهو پا رو گذاشت رو گاز شروع کرد کنجکاوی و پرسیدن تمام مدت به این مدت فک میکرم کی میگفت یه روز من از اون میبرم تازه  میشم دانشجو داداش بزرگش حدود 28-29 سالی داشت اما انصافا داداش کوچیکه خوشگل تره اره منظورم بی وفا خودمه خیلی برخورد جالبی بود خیلی خیلی برام جالب بود یکیو بشناسی و اون ترو ننشناسه و ازت هی بپرسه و تو یاد سوالای خودت بیافتی قبلا برات پیش میومد .اول که رفتم دانشگاه اونجا جناب دکتر که بشه داداش بزرگه بی وفا و لجباز جون خودم کلاس داشت منم رفته بود بودم اون ساختمان اونو ببینم که نبود تو اتاقش دیدم وای یه جور شد که سرکلاس اومد بیرون گفت نیم ساعت دیگه کلاس تموم میشه منم قید وایسادنو زدم گفتم بابا بیخیال تو سالن بودم دیدم 5 دقیقه نکشیده قید کلاسو زد و اومد تا در اتاقش با تلفن حرف میزد بعد منو گرفت رگبار سوال هی پرسید منم توی تمام طول راه به شباهتاشون فک میکرم به اینکه اون نمیدونه من چه روزگار و روزامو گذاشتم پای  عشق داداشش خلاصه هی پرسید گفت دانشجوی مایی گفتم اره خندید و هی پرسید شرایطمو که گفتم زد زیر خنده گفت دانشجوی خودمونی و فکر رفتنو از سرت بیرون کن بااینکه من هیچی نگفته بودم گفتم حالا میبینم ،وسایلشو باز کردو برگه ای که خواستمو مال خودشو داد رفتم کپی کنم تمام طول مسیر مغزم سوت میکشید که بهش بگم میشناسمت یا نه،عین و کپی داداشش رفتاراش خیلی خیلی مودب بود و صمیمانه بامن اخرش که خیلی عجله داشتم و یادم افتاد من این همه راه رو هزار کیلومتر اومدم دنبال کار دیگه ای و وقت ندارم و یادم افتاد ساختمان اداری کار دارم هنوز اینجام برگه که برگردوندم بدو بدو نفس نفس میزدم  اون داشت بهم میخندید عین داداشش ارام یهو بی مقدمه بعد تشکر بابات برگه چارت بهش گفتم شما برادر اقای... هستید؟گفت با مکس عین داداشش گفت کدوم گفتم همون که دانشگاه.. گفت اره داداش کوچیکمه و نشست از داداششش گفتن گفتم میدونم و گفت الان ....هس گفتم میدونم داره ارشد اونجا میخونه کپ کرده بود اون همه اروم  اومدم اینجور دارم میرم نذاشتم هیچی بگه خداحافظی کردم و دویدم اومدم قبل گفتن اینا هی میگفت چرا انقد عجله داری منم نمیتونستم بگم تموم خاطراتو با  صدات که شبیه  صداشه زنده میکنی و میکوبی تو سرم و یاد اون میافتم گفتم هیچی منتظرم هستن میدونست بهانم خیلی خنده داره چون چند دقیقه قبلش با مادرم حرف زده بود و گفت بهم 4 بار بهم گفت بفرمایید بشینید منم گوش نکردم فقط میخواستم فرار کنم از اتاقش چون همه چیزش شبیه اون بود وقتی فهمید مرخصی تحصیلی گرفتم خیلی ناراحت شد اما اون که درد منو نمیدونست اما خداییش خیلی خنده دار و جالب بود الانم به خاطر اینکه از اون محیط دور باشم گذاشتم برگشتم و اومدم نمیدونم چی بشه اما ...ای خدا کمکم کن بتونم دور باشم وگرنه مجبور به انصراف تحصیل میشم و تمام زحمتم هدر میره، دنیا عجیبه از یکی از دانشجو میپرسم منشی کو میگه بذار شماره دکتر رو بهت بدم (اقا داداش)با خودم گفتم ای خدا من چی میگم اینا چی گفتن جلل خالق با اجبار شمارشو هم بهم دادن مامانمم متحیر مونده بود که که چرا ما از هر کی هرچی میپرسیم به اون ختم میشه.

 

خیلی دلتنگ دوستامم اونایی که باهاشون مشورت کردم درد و دلمو گفتم و تحملم کردن عصبانی شدم براشون نمیدونم  کی میتونم باهاشون صحبت کنم یقین دارم دعاهاشون کمکم کرده و میکنه یه دنیا دلم تنگ شده .

 

 


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/08/18 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت


کدوم راه ؟؟؟؟؟؟؟

 

سردو راهی بدی گیرکردم نمیدونم کدوم درکدوم غلطه البته غلط نداره اما کدوم برام بهتره هر دو میتوننن خوبیا و بدی خودشونو داشته باشن واقعا تصمیم گیری سخته اما تا اخر این هفته تکلیفم روشن میشه یا رومی روم یا زنگی زنگ .تو این مدت با خیلیا درگیر شدم همش هم سر هیچ و پوچ کلا قاطی شده همه چی شاید تقصیر اونام بوده نمیدونم و اما شبایی بود تو این هقته که میخواستم سرمو بکوبم به دیوار از دست............

کاش قضیه پیشگو و جادو گر قصه ها راس بود و میرفتم بپرسم بالاخره این زندگی من چی میشه یا اینکه خدا هم موبایل داشت حداقا موقع ناراحتی اس ام اسی تک زنگ چیزی میزدیم که یاد ماهم باشه، میدونم هس اما من که نمیدونم چه خبره برنامه ای که برام چیده.

گیری کردم بیا و ببین، خداییش اعتراف میکنم اعصابمو از دست دادمخدانکنه یه کم سر یه چیز حتی کوچک ناراحت شم دیگه هیچی، جالب اینه هیچکی حرفمو نمیفهمه و دردمو نمیدونه.یه بنده خدایی میگفت من هر چه بحث میکنم با شما فایده ای نداره و نمیتونم بفهمم و حس میکنم درک وهوش و  گیرایی شما(یعنی من) از ما بالاتره و برا اینه خودتون میدونید چه خبره و چی میگید اما ما نمیتونیم بفهمیم .نمیدونم خیلیا اینو بهم گفتن که من زودتر از اونا و با اطلاعات کمتری همه چیزو متوجه میشم نمیدونم واقعا نه بابا اینجورام نیس هوش من کجا بود دلت خوشه ها.

 

ای گفتی دلخوشی چنان اهی کشیدم تا اخر اسمونا جواب داد، راستی شما ها به چی دلخوشین و برا چی؟؟؟؟؟؟واقعا برام سواله؟؟مگه اخر همه مون مرگ نیس و قرار نیس با دومتر پارچه که اگه باشه شکلات پیچ بشیم پس این همه بدو بدو و بگیر ببند برا چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلتون خوشه ها……………….

گویا قسمت نیس ما دو کلمه درد دل کنیم با اجازتون باید برم احضار شدم.

از کسایی که این متنو دیدن صمیمانه میخوام برام دعا کنن ممنونم میشم چون زدم سیم اخر دیگه.

 


 

نوشته شده توسط black در جمعه 1390/07/29 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


خدایا کمکم کننننننننننننننننننن


 

نوشته شده توسط black در جمعه 1390/07/29 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت


روزا میگذرن اما به سختی...

با اینکه میدونستم ادرس وبلاگ رو نداره  اما چندین بار ازش پرسیدم و عمدا خواستم داشته باشه میخواستم اون یه چیزایی رو بدونه نمیدون چی شد یعنی میدونم بهش دادم میدونستم با دادن ادرس باید هزار تا سوال رو که براش پیش میاد جواب بدم البته به طور درستش خوندن این مطالب با ندونستن پیش نیاز یکم سخته و ممکنه هزار تا فکر دیگه رو درست کنه. نمیدونم وقتی اینا رو خوند و میخونه چی فکر میکنه در مورد من نمیدونماما هرچه دلش میخواد فک کنه من براش توضیح دادم و اگه خواست هم میدم باورش به خودش ربط داره نمیدونم هیچی اجباری نیس اما وقتی منو تفشیر کرد الان الانه واقعا تو فکرم چطور انقد ظریف پی به درونم برد چطور ممکنه ؟؟؟؟؟؟؟از چی معلوم بود اره اون راس گفت یه احساس فشرده تو منه مثل حسرت درسته به جاهای زیادی رسیدم اما اون چیزی  که خواستم نیس  و نشد.

رفتارا و خودشو بعدا نقد میکنم و توضیح میدم منتظرم اول اون اینکارو بکنه اما نظر من تغییر نمیکنه اما من میخوام اون شروع کنه تا منم راحت بتونم بگم که چه خبره .

خلاصه روزا میگذرن به سختی .

 

 

یک ربع بعد:  خیلی اشفته ام تمام وجودم میلرزه نمیدونم چرا؟؟؟؟؟؟/میدونم چون میترسم فکر بد شه در موردم استرس این منو از پا داره در میااره


 

نوشته شده توسط black در پنجشنبه 1390/07/21 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت


شدم سوال بی جواب

تا حالا بلاتکلیف بودی ببینی چی میکشم؟نمیدونم تکلیف این ادامه تحصیلم چی میشه همیشه لجبازی چیز خوبی نیس تا حالا که همش به ضرر خودم بوده همش یه ور این خواستگار اومدنا یه ور هر بار اسم خواستگار میاد بی اختیار قاطی میکنم و داد و فریاد و دعوا اما چه سود باور کن هوری دلم میریزه خدا چه کنم این یکیو با چه بهانه ای جواب کنم خودم نمیدونم چرا چون ازش و حشت دارم میترسم فکر مسئولیت یه نفر دیگه یا اینکه اون نفر ادم خوبیه یا نه مناسبه یا نه نکنه اشتباه کنم نکنه چی بشه همش توی  شک ام توی  توهم . میترسم خیلی زیاد اگه دیگران کارشون به ادم نباشه و حرفهای مفت و چرند به خدا ادم تا اخر مجرد باشه مگه چی میشه به کجای دنیا بر میخوره ؟؟؟؟؟؟

نمیدونی تو جهنمیم دیگه خستم بریدم کمک های نا بجا دیگران زندگیمو جهنم کرده روزام میاد و میره بدون هیچ تغییر یا تفاوتی هر روز مثل دیروز یا تو خواب زورکیم یا تو اتاقم زندانی کار مفید دیگه ای به ذهنم نمیاد هرکیم زنگ میزنه بهم یا خاموش یا رد تماس. بیچاره دوستم اون همه فک کردیم و بدو بدو و نقشه که طرحمونو انتخاب و پیدا کنیم بعد این همه تحقیق حالا که فهمیدیم طرح واقعا کلانیه و اون افتاده دنبال کاراش هر چه زنگ میزنه حوصله جواب دادنشو ندارم بنده خدا تا حالا هزار جا رفته و جیکشم در نیموده رفته مشهد تهران همه جا تحقیق پرسیدن با مهندس ، میکروبیلوژیست و..... اما حتی وقتیم داره برام تعریف میکنه و توضیح میده حوصله گوش دادن ندارم اگه بدونه با اون همه انژری که برا شروع داشتم کلا بیخیال شدم نمیدونم شاید سکته کنه.بیچاره دردسرای خودش و همسرش کمه ،بخدا نمیخوام اینجوری باشه و اینجور ادمی نبودم اما واقعا دیگه هیچ شور و اشتیاقی ندارم حوصلمو از دست دادم ناامید ناامید.

پوریا یادته؟وای خدا اونروز رفتم دانشگاه اولین نفر اونو دیدم خواست مثلا بی تفاوت باشه مثل من اما هردو برگشتیم پشت سر و هر دو مچ هموگرفتیم دوباره بعد از دوهفته و بعداز کرمان رفتنم رفتم دانشگاه تو حیاط دیدمشم بادوستاش که دوستش داشت یه چیزی تعریف میکرد با دیدن من همشون انگار برق گرفتشون پوریا خواست به رو خودش نیاره اما واقعا دوستاش بادیدنم جا خوردن. ولی من خیلی بی تفاوت شدم پوریاهم قضیه اش برام تموم یه فکره کوتاه بود نمیدونم تو خوابام چه میکنه وای خدا خرداد چقدر حرص خوردم یه بار دیگه ببینمش چه حرفایی که نمیخواستم بگم بهش و توجیه کاراش اما 3 باره بعد از اون میبینمش و فقط بی تفاوت رد میشم اونم که جرات نداره بیاد جلو ای خدا چقدر خنده داره.

همه اساتید دوستام از ناراحت شدن که چرا لج کردم با سرنوشتم اما اونم بیخیال به نظرت اخر این بی حوصله گیام و زندانی اتاق بودنام به کجا میرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ خودمم نمیدونم .

اما واقعا محتاجم به دعا.


 

نوشته شده توسط black در سه شنبه 1390/07/19 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت


چی بگم؟؟؟؟؟؟؟

حدود یک ساع پیش بود بعد از مدت ها اومد اما رفتن بدی داش یه جورایی دلمو شکست گفت بین ما فاصله اس اما نگفت چه فاصله ای  هر چیم اصرار کردم نگفت و گفت مثل راز پیش خودش میمونه اره فاصله مکانیمون زیاده اما نمیدونم........... قبول دارم خیلی اذیتش کردم و عمدا نبوده اون همه امتحانی پس داده اما نمیدونم چرا نمیدونم فکرش داره دیونم میککنه نباید اون از من ناراحت بشه من من کیم که ناراحتش کنم.اما چرا نگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟حقیقتا دلم شکست. اون خیلی به من اعتماد داره خیلی زیاد امتحانش کردم زیاددددددددددد.چش بود نمیدونم خیلی خیلی گرفته شده فرق کرده اون ادم سرحال پر انرزی نیس دیگه چراشو نمیدونم دیگه مثل قبلا ها حرفم نمیزنه قبلا ها هر ماجرا کوچیکو یک ساعت توضیح تفسیر میداد الان حتی حال نداره سلام کنه. فکرمو خیلی مشغول کرد قشنگ یادمه خیلی وقتا با خودم میگفتم چه دنیای ساده و قشنگی داره که مثل بچه هاس کل ماجرا روز رو با جزییات میگفت الان ساکت ساکتنمیدونم از چی  کی ناراحته نمیدونم کاش بهم بگه همه چیو . چون میدونم میخونه براش مینویسم و به امید اون مینویسم و خیلی برام مهم و ارزشمنده میاد میخونه وگرنه من دیگه از خیر نوشتن هم گذشتم چه اینجا چه هرجای دیگه اخه هی میگفتم این دفر خاطرم چندبرگش مونده زود تموم شه یکی دیگه شروع کنم الان 4 ماه گذشته و 4 صفحه نشده که نوشتم منی که روزی 10-20 صفحه مینوشتمو تنها راز دار و سنگ صبورم دفترام بود بااونام قهر کردم.نمیدونم چمه داره چی میشه اما هرچی جلو میرم راهم تاریک تره و نامعلوم تر و مبهم و رو به زوال میره تا کمال فقط میدونم یه دنیاااااااااااااااااااا خستم از همه چی از زندگی از ادما از خودمممممممم.

 

.راستی مدت زیادیه نبودم واقعا حال ندارم بگم چرا اما خوش نگذشت همش مشکلات دردسر همه کارام میپیچه اخرین بار که نوشتم وقتی بود از مشهد برگشتم.زندگی ارزش هیچی نداره همه با من لج هستن و منم باهمه خیلی اعصابم خط خطیه نمیدونم ایندم چیه و چی میشه و مسیر کجاس دلم خوش بود کرمان کارم درست میشه و خدا داره جواب کارامو برا بچه ها میده اما دیدم نه اینجوریام نیس بگذریم هرچه صلاحشه نمیدونم من که ارشدمو از دست دادم اسان اسان نمیدونم کجای زندگیم اشتباس و اشکال داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط black در جمعه 1390/07/15 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


روزگار من

دارم از نگرانی میمیرم چرا ازش خبری نشده الان حدود 15 روز بیشتره یعنی کجاس چه اتفاقی افتاده ای خدا چه بلایی سرش اومده دارم روانی میشم نمیدونم باید چیکار کنم سراغشو از کی بگیرم.

10-11 روز نبودم رفتم مسافرت خیر سرم گفتم خوبه ازش خبری میشه اماهیچی

 

افتادم تو هچل نمیدونم باید چه کنم اول تصمیمی برا رفتن نبود اما الان دو دل شدم خیلی دلم میسوزه سر این دنیا این دنیا به هیچکی وفا دار نیس

 

نمیدونم ته حرفاش چیه و چی میشه چرا نمیدونم اما دارم از ترس و دلهره دلم میریزه پایین

90/7/5

غروب تصمیم قطعی گرفتم اما حالا از روی لج میگم به درک هر چه میخواد بشه بشه به جهنم اصلا دیگه برام مهم نیس بههههههههههههههه درکککککک میفهمی؟ و

 

وقتی کارشناس رشته برا فارغ التحصیلی و تکمیل پرونده بهم گفت کارت دانشجویی تو بده هوری دلم ریخت  با خودم گفتم میشه یادش بره و نگیرش ازم وقتی پانچش کرد برا توی پرونده انگار جونمو میگرفتن انقد ناراحت شدم انگار از جونم کم شد نمیدونم چرا اما حس کردن اون همه اعتبارم هم ازم گرفته شد .حالالم نمیدونم چی میشه و باید چه کنم و چی درسته چی غلط . باید چیکار کنم از یه لحاظ من ادم موندن و حرص خوردن نیستم چون بیخیال میشم .


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/07/06 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت


خسته اممممممممممممم

اونقد اعصابم خورده و ناراحتم که هیچی رو فبول ندارم از همه چیز متنفرم وقتی یکی ظلم میبینه وقتی حرص میخوره وقتی باید همه چی رو تحمل کنه پس باید به کی بگه کیه که کمکش میکنه هیچکی حتی اون خدا کمک نمیکنه صدا رو گوش نمیده دیگه دارم کم میارم از این روزاس  غزل رفتنمو بخونم دیگه خستم و منتظر بهانه ام از هرکی فرق نداره فوقش چند لحظه درد میکشم عمری راحت میشم از همه متنفرم همه من یکی رو بیشتر ندارم اون سنش انقد کمه که نمیدونه این چیزارو . خیلی سخته کسی که بخشی یا شاید بیشتر زندگیتو خراب کرده باشه بشینه رو به روت و به دیگران  بگه زندگی زیباست و قشنگ ، لذتشو ببرید. سخته هیچکی حرفا تو قبول نکنه و هرکی حرف خودشو بزنه سخته تنها راه چاره ای که به ذهنت بیاد خودکشی باشه سخته هیچ خطایی نکرده باشی از طرف همه  سخته نتونی حتی مال خودت باشی .

اونقد سرم درد میکنه و اعصابم خورده و اونقد فریاد نزده تو گلومه و اشک نریخته تو چشامه که داره دیونم میکنه .هیچی برا ارزش نداره هیچی و هیچکس و هیچ چیز ادمی که ذره ذره ازبین میره بی صدا و تو خودش خورد میشه و امیدی به هیچی نداره جز مرگ چی میتونه دوای درمونش باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط black در شنبه 1390/06/12 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت


کوه به کوه ...ادم به ادم میرسه..........

با دیدن اسمش کپ کردم اصلا قبض روح شدم بخداااااااااا بعد از این همه مدت مخصوصا الان نمیدونم چه خبره ای خدا هرچه حکمتته شکر یاد قدیما افتادم که همیشه با دیدن اسمش سکته ناقصه رو زده بودم ای بابا یاهم هم الان شوخیش گرفته.

تو سرم یه صداهای بلند میاد بوم بوم داره منفجر میشه ای خداااااا وای خدا باورم نمیشه اگه وای خدا تمام حرفا و همه چی ثابت میشه اصلا برا خیلی ها سوالش پیش میاد که ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای خیلی انتظار سخته زیاد زیادددددددد طبق قدیم قدیما دستام یخ زده

واااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییی دوس دارم جیغ بزنم همه بشنون هورااااااااااااااااااااا پذیرفت بابا  با معرفت خجالت زدمون کردی به قران

قیافه خیلیا با دیدن اسمش دیدنیه بخدا


 

نوشته شده توسط black در شنبه 1390/06/05 ساعت 5:42 موضوع | لینک ثابت


اشکای آتیشی

سلام

بادلی پر درد مینویسم .نمیدونم چیکار کنم بخدا مونم دیگه حوصله ندارم دلم داره اتیش میگیره چه کنم نمیتونم بیانش کنم نمیتونممممممممممممممم. من چرا همیشه اینجوریم وقتی اشکاشو دیدم به قران داشتم اتیش میگرفتم انگار اشکاش بنزین بود رو اتیش اشکام نمیدونم چطور اومد حتی وقتی اون اشکش تموم و گریش تموم اون نمیدید اما من داشتم خیره بهش اشک میریختم برا همه چی برا زندگیم برا ناامیدی به دنیا برا نداشتن هیچ دلخوشی و دلخوش نبودن به هیچی.


 

نوشته شده توسط black در سه شنبه 1390/06/01 ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت


زندگیم حوصله میخواد..

 

خیلی جالبه انسانا چرا اینجورن؟اول دنبال یه چیزن  وقتی به دست اومد رهاش میکنن شاید بقیه اینجور نباشن اما من اینجورم چقدر در به در تو فکر یه طرح نو بودیم چقدر پرسش جستجو اینور اونور تحقیق از این شرکت به اون سازمان و اداره اخرش از جایی که فکرشم نمیکردم طرحه که نه طرح ها پیدا کردم اما حالا حوصله ندارم حتی یه قدمم برا اجراش بر دارم.نمیدونم بقیه ام اینجورن یامن فقط اینجور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کلا ادمیمم چیزای دست نیافتنی رو میخوام اگه چیزی به راحتی بدست بیاد منم رهاش میکنم.


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/05/19 ساعت 4:35 موضوع | لینک ثابت


روزگار.........

سلام

هنوز که هنوزه یاد پوریا زندس بااینکه چند ماهه میره ، پوریا کوچلو خودم اقا مهندس خودم کجایی خبری ازت نیس اصلا یادت هست که ماهم هستیم پوریا یاد اور گذشته هاس پوریااااااااااااااااااااااااااااقا پوریا کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بابا یکی اینجا به یادته توی ذهنشی با اینکه فرسنگ ها بین ما فاصله اس ، پوریا من دارم میرم دیگه شاید هیچ وقت دیگه همدیگرو نبینیم شایدم خدا خواست موندم نمیدونم چی میشه و هرچه صلاحه از خدا میخوام بشه اگه برم هم  سعی میکنم تمام تلاشم برا برگشت باشه اما نمیدونم تا اون روز چی پیش اومده این روزا اصلا حوصله اومدن دانشگاه برا انجام کارام ندارم . دکتر گفت امروز برم ببینم وضعیت موندنم و ادامه تحصیلم برا مقاطع بالاتر چی میشه اما حوصله نداشتم بروم تو دانشگاه خالی چیکار کنم با یه دنیا خاطره که هر گوشش یه چیزی رو یادم ادم میندازه فکر نبودن اونجا دیونم میکنه حس میکنم داره همه چیز ازم گرفته میشه همه چیز حتی خاطرات دارم تنها و تنها تر میشم بلاتکلیفم نمیدونم وضعیت چندماه اینده چیه و من کجام اگه برم اینجا هم دیگه نمیتونم بیام یعنی خیلی چیزا ازم گرفته میشه من حاضرم اولش حاضر نبودم اما حالا حاضرم چیزی هم که میخوام نشه اما بمونم پیش شماها که تصمیم گیری با کسان دیگه اس با بیشتر اساتید صحبت کردم اما هنوز نمیشه چیزی رو پیش بینی کرد  ورشته ادامه تحصیلم معلوم نیس و اصلا کجا بودنش یا موندنم یا نموندنم و منم کم کم دارم ناامید میشم برا بازگشت باید خودم تلاش کنم اما نمیدونم میتونم برگردم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فکر اینکه که اخرین بارم ندیدمت هم داره دیونه ام میکنه .باور کن یه وضعی دارم بیاو ببین یهو همه چیز ازم گرفته شد دوست هم کلاس و.....که.... کاش بر میگشتم ترم های اول و درسم به این زودی تموم نمیشد که الان برا ادامه تحصیل دردسر داشته باشم . هرچه خدا برام در نظر گرفته باشه میدونم صلاحمه و هرچه خودش میخواد شکر امیدوارم تنهام نذاره و مثل همیشه حواسش به من گناهکار باشه.

خنده داره ادم دلش برا کسی بارزه که از خودش کوچکتره و هیچ تصمیمی براش نداره فقط یه احساس پاک و نامعلوم .کاش لحظه ها نمیگذشتن ای خدااااااااااااااااااااکاش خاطرات وجود نداشت ای خدا کاش ما حافظه نداشتیم ای خداااااااااااااااااااااابه فرشته کوچلوم که اومد و منو باز زنده کرد ای خدا خاطراتش با رفتن دیونم میکنه ای خدا ای خدا این چه بلایی داره سرم میاد چرا همیشه توی بلاتکلیفیم چرا هیچ وقت وضعیتم روشن نیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باورت نمیشه منی که هر روز 10 صفحه یا بیشتر مینوشتم حدود یک ماه و نیمه به دلیل حوادث قبل یا هر چیز دیگه ای دستم تا امروز به دفتر نخورد.نمیدونم اگه قسمت شد و بمونم چی میشه به نفعمه یا ضرر نمیدونم اگه برم باز چی میشه اما اگه برم مطمئنم حواسم همیشه اینجا جا میمونه و اگه بمونم یا راهی خواهم یالفت یا راهی خواهم ساخت .

والسلام

 


 

نوشته شده توسط black در سه شنبه 1390/05/18 ساعت 4:14 موضوع | لینک ثابت


تنهااااااااااااااا

خیلی حالم گرفته و احساس بدی دارم مثل تنهایی الان اینو مینویسم بین 20 نفر ادمم اما خیلی حس تنهایی میکنم  یه بغض تو گلومه اشکی که هست و نمیاد کلی اعصابم خرابه÷


 

نوشته شده توسط black در پنجشنبه 1390/05/13 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت


....

سلام

الان که اینو مینویسم خیلی حالم بده و ازخودم متنفرم و دوس داشتم دیگه تو این دنیای مزخرف نباشم  بعضی وقتا فک میکنم من نیستم یا مردم و دیگران منو نمیبینن چرا اینجوری خدایا چرا اخه خداااااااااااااااااااااا دلگیرم ازت نمیدونم چی بنویسم اصلا نمیدونم کسی اینارو میخونه یا نه دارم برا دل خودم مینویسم که خدا کنه بره زیر خاک خستم خداااااااااااااااااااااا چرا من انقدر بدبختم و من هیچکی رو ندارم شایدم خیلی ها رو دارم اما باز از همه تنها ترم خوش به حال کسی که تو غربته باز میتونه عنوانش کنه اما من چی  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط black در سه شنبه 1390/05/11 ساعت 3:0 موضوع | لینک ثابت


از پیشون رفت برا همیشه.............................

داره قلبم اتیش میگیره این مدت 10 روزه اصلا نتونستم بنویسم از زندگی میترسم و برام عذابه بابا بزرگمونو از دست دادیم من که باورم نشده هنوز فک میکنم مثل همیشه مسافرته و برمیگرده اصلا نمیتونم باور کنم کسی که اون روز باهاش حرف زدم از جشن از فارغ التحصیلی و از مشهد رفتنم براش میگفتم رو الان نباشه نمیتونم باور کنم اون که گذاشتن تو اون خاک سرد و بی روح بابا بزرگم بزرگ خاندانمون باشه امکان نداره من که میدونم بر میگرده و همش یه شوخیه یه بازیه مگه  میشه ادم سالم و سر زنده و شاد یهو با یه نفس بره؟؟؟؟؟؟؟؟؟من که باورم نمیشه.

نمیدونم چرا اون همه داد زدم بابابزرگ پاشو تروخدا پاشو چرا پا نشد گفتم بابا بزرگ دارم میرم اهواز پانمیشی خداحافظی کنی؟ بابا بزرگ از مسافرت اومدم یادته اومدی خونمون بابا بزرگ عکسامو اوردم ببینی کجا رفتی پس هدیه ای که میخواستی برام بیاری چی میشه بابا بزرگ . بابابزرگ بیا بگو همش خواب بود یادته بابابزرگ تروخدا اینکارو با ما نکنی پس برا عید ها و مناسبت ها دیگه دلخوش خونه کی باشیم که الان بازم قربونی داری .بیا بگو دروغه بیا بیا بیا  بازم اب از پشت بوم بریز رو سرم بیا به تعریفام گوش بده بابا بزرگ بیا خیلی زوده که بری اونم بی خبر تویی که این همه رو وسایلت و یادگاری های گذشته ات حساس بودی اونشب نبودی ببینی همه رو باز کردن .

رفتنت دروغه میدونم 10 روزه گذشته اما انگار هنوز ساعت اوله از تمام دوستان و اشناها میان از همه شهر ها برا تسلیت براتو اما من  باورم نمیشه ، این همه عکس و فیلم تورو چیکار کنم .نه دروغه من باورم نمیشه یعنی میخوای هدیه منو ندیدی این همه ذوق کردم و عکس نشونت دادم و خوشحال شدی نه امکان نداره.

یعنی باید باورکنم اون تو بودی که گذاشتن تو خاک اره ؟ یعنی تو ای که هیجا بند نمیشدی رو گذاشتن توی اون قبر.نه امکان نداره.یعنی اینا همه برا نبود تو سیاه پوشیدن نه هنوز لبخندت یادم نرفته تازه میخواستم خاطراتتو که تعریف میکنی بنویسم نه نه این امکان نداره .


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/05/05 ساعت 14:3 موضوع | لینک ثابت


حرصم گرفته....

 

 

از 4 خرداد تا حالا پوریا رو ندیدم فقط یه بار اونم نگاش نکردم مثل همیشه مغروربازیم گل کرد و زدم کنارش رد شدم اما امروز دانشگاه بودم رفتم برا  امتحان به محض رسیدن به دانشگاه مرکزی دوستم بهم خبر داد بگو کی اینجاس سریع گفتم پوریا گفت دقیقا خودشه وای اصلا نمیدونستم چه خبره عجله داشتم بر گردم اما کارم طول کشید و برگشتم نبودش کل دانشگاه این ساختمان اون ساختمان همه جا رو گشتم وایسادم اما نبود که نبود حالا دارم دق میکنم فک میکردم فراموشش کردم اما واقعیت چیزی دیگس نمیدونم اما اونم معرفت نذاشت ، من که تاریخ تولدمو بهش گفته بودم اما چرا چیزی نگفت؟؟؟؟///چرا وقتی تولدشو تبریک گفتم اونجوری  کرد خدا معنی این چیزا رو نمیفهمم اینجوری نمیشه باید باهاش حرف بزنم حالا که دارم اینارو میگم تمام بدنم داره میلرزه خدایا کمکم کن بابا ضامن اهوها قرار بود کمکم کنی قرار بود مگه نبود یعنی توهم ناامیدم کردی ؟/اینبار باید برم پیش کی؟//////نگو نگو که اصلا تحملشو ندارم.

مافاصله داریم خیلی زیاد اما نمیتونم باور کنم ای خدا این چی بود برام پیش اومد ای خدا.


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/04/22 ساعت 22:44 موضوع | لینک ثابت


شانس من.........

ای خدا من چقدر بد شانسمممممممممممممم

من میخوام پوریاااااااااااااارو ببینمم چند لحظه پیش از من رفته بابا باهاش کار دارم ای خدااااااااااا

الان ۲ماهه ندیدمش اما حرفام مونده رو دلم ای خدا


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/04/22 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


ارامش نداشته ............

 

 

حوصلم سر رفته خداااااااااااااااااااااااااااا، کی میشه من 5 دقیقه ارامش داشته باشم همیشه ذهنم مشغوله حوصلم سررفت

 

 

از 4 خرداد تا حالا پوریا رو ندیدم فقط یه بار اونم نگاش نکردم مثل همیشه مغروربازیم گل کرد و زدم کنارش رد شدم اما امروز دانشگاه بودم رفتم برا  امتحان به محض رسیدن به دانشگاه مرکزی دوستم بهم خبر داد بگو کی اینجاس سریع گفتم پوریا گفت دقیقا خودشه وای اصلا نمیدونستم چه خبره عجله داشتم بر گردم اما کارم طول کشید و برگشتم نبودش کل دانشگاه این ساختمان اون ساختمان همه جا رو گشتم وایسادم اما نبود که نبود حالا دارم دق میکنم فک میکردم فراموشش کردم اما واقعیت چیزی دیگس نمیدونم اما اونم معرفت نذاشت ، من که تاریخ تولدمو بهش گفته بودم اما چرا چیزی نگفت؟؟؟؟///چرا وقتی تولدشو تبریک گفتم اونجوری  کرد خدا معنی این چیزا رو نمیفهمم اینجوری نمیشه باید باهاش حرف بزنم حالا که دارم اینارو میگم تمام بدنم داره میلرزه خدایا کمکم کن بابا ضامن اهوها قرار بود کمکم کنی قرار بود مگه نبود یعنی توهم ناامیدم کردی ؟/اینبار باید برم پیش کی؟//////نگو نگو که اصلا تحملشو ندارم.

مافاصله داریم خیلی زیاد اما نمیتونم باور کنم ای خدا این چی بود برام پیش اومد ای خدا.

 

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهي که بلغزد بر من...! من خودم هستم و يک حس غريب که به صد عشق و هوس مي ارزد... من نه عاشق هستم و نه دلداده به گيسوي بلند و نه الوده به افکار پليد.... من به دنبال نگاهي هستم...! که مرا از پس ديوانگيم مي فهمد

 

 


 

نوشته شده توسط black در چهارشنبه 1390/04/22 ساعت 4:8 موضوع | لینک ثابت